تبليغاتX
جوون آریایی

جوون آریایی

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:49 توسط مهرداد|

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
 
دلت برای کسی تنگ شده ؟ بهش زنگ بزن ... ! میخوای کسی رو ببینی ؟ دعوتش کن ... ! میخوای تو رو بفهمند ؟ توضیح بده ... ! سوال داری ؟ بپرس ... ! چیزی هست که دوست نداری ؟ بگو ... ! چیزی هست که دوست داری ؟ تأئیدش کن ... ! عاشق کسی هستی ؟ بهش بگو ..... ! هیچکس نمیدونه تو ذهنت چی میگذره، بهتره که خودت شرح بدی ... !!

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:24 توسط مهرداد|

مـیـبـیـنـی

یـه لـحـظـه هـایـی هـسـت

از درد بـه خـودت مـیـپـیـچـی

کـل بـدنـت سـسـت مـیـشـه

دل درد طـاقـتـتـو ازت مـیـگـیـره

اون مـوقـعـسـت کـه

دلـت مـیـخـواد یـکـی پـیـشـت بـاشـه

بـغـلـت کـنـه

آرومـت کـنـه

نـازت کـنـه

لـوسـت کـنـه

اصـلـاً فـقـط یـکـی بـاشـه

امـا . . .

هـیـچ کـَس نـیـسـت . . .  هـیـچ کـَس !!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط مهرداد|

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست. دوستت دارم..

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط مهرداد|

عید

یعنی چی؟

واسه من که بودو نبودش فرقی نداره! واقعا چه فرقی با روزای دیگه داره؟

به هر حال مبارک باشه خوش بگذره بهتون!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:16 توسط مهرداد|

قلبمو شکستی ولی بیشتر از قبل دوست دارم

                           چون

حالا هر تکه از قلبم  تورو جداگانه دوست دارن...؟!


کاش می شد با صدای پاهایت

                     سرزمین عشق را احساس کرد

کاش می شد با خزان برگ جنگید

                           و تورا پیدا کرد

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:58 توسط مهرداد|

والنتاين اومدو باز من تناااااااااااااااااااا.........................

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:8 توسط مهرداد|

چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو ؟ نــفـــســـــش مثل نفـــســــهای دل کــــوچــــک من می گــــیـــرد ؟ یا به یک خـــنــــــده ی چــشـــــمان پر از نـــاز کـــسی می مـــیــرد ؟ چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو ؟ دل مــغــــرور تو هم مـــثـــل دل عــاشــــق من می گـــیــرد ؟ مثــل رؤیــــای رســــیـــدن به خـــــدا ..... هــمـــه شــــب تـــا به افــــق چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو ؟."

________________________________________________________________________________

هیچ میدونین ما بغیر از "کودک درون" یک "خر درون" هم داریم که گاهی زمام امور رو بدست میگیره؟

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 16:7 توسط مهرداد|

عشق مفهومی عمیق و انسانی است . همگان از آن سخن می گویند ولی کمند انسان هایی که این مفهوم را بشناسند . عشق با انس سخن می گوید میزان سنجش عشق به میزان فدای خود بستگی دارد

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 19:15 توسط مهرداد|

پنجره نگاهم را رو به روی ماه تو باز میکنم و کمی با خود در عمیق ترین تفکراتم میاندیشم اما احساسات پا در میانی میکند و عقلم را میرباید.در ان لخظه به تو میاندیشم.به ارامی چشمانم را میبندم و به تو فکر میکنم.چشمانت.لبانت.نگاهت و صدای زیبای تو.هنوز زمزمه های دوستت دارم را در گوشم نجوا میکنی.دوستت دارم.نفسم...نفسم را با گرمی نفسهای تو می امیزم و روز زیبایم را با صدای تو و گرمای نفسهایی که در وجودم از وجودت جاری کردی شروع میکنم.زندگی در وجودم از تو جاری است.تو که رفتی زندگی هم مرد.من مردم.نفس رفت.
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:55 توسط مهرداد|

اين اسمش دلــــــه ! اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله يعني چــــــــي .. اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نميشــــه...... ميشد مغــــــــز ! دلـــــه ..نمي فهمــــــه … ! ... خواستم اطلاع بدم …

_________________________________________
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست                      خدا در قلبی است که برای تو می تپد                خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد                        خدا آنجاست

در جمع عزیزترینهایت
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:50 توسط مهرداد|

میگن:چرا اینقد غم میگی تووبت               میگن:چرا اینقد اندوه

میگم:وقتی کسیو نداری کنارت باشه،همدمت باشه،کسی باشه که یکم از غمتو از دوشت برداره،

چطور           باید شاد از شاد بودن گفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:11 توسط مهرداد|

پست ترين انسان كسي است كه راز دوران دوستي را به وقت قدورت فاش سازد‏
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:39 توسط مهرداد|

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند... بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. حق با توست.. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است... اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 18:38 توسط مهرداد|

ببخش که برگ هایت را لگد کردم .
ببخش که مرگت را می بینم اما کاری از عهده ام بر نمی آید .
ببخش که چوب های خشکت را در آتش ;سوزاندم تا گرم شوم.
خاطرات زیادی با هم داشتیم ببخش ببخش که تو را رها می کنم
و به سراغ زمستان می روم ... من رفیق نیمه راه نیستم این تقدیر تو است که، می میری!

و اما پاییز به من می گوید:
خداحافظ انسان، من نمی میرم در این دنیا من همیشه بوده ام و خواهم بود.
تو مرا ببخش که; یک بار دیگر رفتم و با رفتنم; یک پاییز دیگر از عمرت را با خود بردم.
من رفیق بدی نیستم این تقدیر تو است.!!!


--------------------------------------------------------------------------- 

این صفحه ی عشق را

چه بخوانی

چه نخوانی
...


من شهره ی شهرم

چه بدانی

چه ندانی
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 17:24 توسط مهرداد|

زندگی گفت:

که آخر چه بود حاصل من؟

عشق فرمود:

تا چه بگوید این دل من؟

عقل نالید:

کجا حل شود این مشکل من؟

مرگ خندید:

در این خانه ویرانه

‪__3¶¶¶_______¶¶¶________________________________________
__3¶¶¶¶____¶¶¶¶¶________________________________________
_3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶________________________________________
__3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶______________________________________
__1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶1_______________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_________
__3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_______
__3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____
___1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶___
____3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶♥♥♥♥.I love IRAN 4 Ever....♥♥♥♥¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__
____3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
___3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
__1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
__3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶1
___3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_____3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_____3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_____3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_______3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
______3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
__________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
____________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶3
_____________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_________________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶3________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
____________________3¶¶¶¶3______________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶_
_________________________________________3¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______________________________________________________‬
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 13:51 توسط مهرداد|

توجه                                                                                                                   توجه

 

بزودی وب جوون آریایی همکاریه مستقم خود را

با یکی از استدیو های نوپای موسیقیه رشت آغاز میکند.

لطفا نظرتون رو بهم بگین

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عاشق تو!!!!!!!!!!!!!!11

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:1 توسط مهرداد|

دستم
به تو که نمی رسد
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی
هوس می کنم
......تمام کاغذهای سفید روی میز را
از نام تو پرکنم ...
تنگاتنگ هم
بی هیچ فاصله ای !! 
از بس
که خالــی ام از تو ...
از بس
که تو را کـم دارم ...
آخر مگرکاغذ هم
زندگی می شود ؟!!

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:15 توسط مهرداد|

بی بهانه سلام
مــن خوبم
,گلایه ای نیست
,قلبم می تپد
,نگاهم می بیند
چرا اینگونه نگاهم می کنی?
...باور کن
,هنوز هم وقتی دلتنگ میشم آرام و بی صدا اشک می ریزم
,هنوز هم حرفهـــایم طعم دوست داشتن می دهد
چرا اینگونه نگاهم می کنی?
...به گندم زار سوگند
,هنوز هم بی صبرانه روز را سپری می کنم به امید شب
,هنوز هم شب غـــزل می شوم ، تا تو تــــرانه برویی
!به مـــــاه سوگند من همون ساقیت هستم ، که دیوانه وار مـــــاه را می پرستید
نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه
چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه
سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه
آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه
لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه
رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه
چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه
اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

 

...دوست دارم که
یه اتاقی باشه گرمه گرم، روشنه روشن، تو باشی، منم باشم. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم، که سردم نشه، که دیگه نلرزم، اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار، پاهاتم دراز کردی، منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم! با پاهات محکم منو گرفتی، دو تا دستتم دورم حلقه کردی
بهت می‌گم چشماتو می‌بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می‌بندی، بهت می‌گم برام قصه می‌گی تو گوشم؟ می‌گی آره! بعد شروع می‌کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن، یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی‌شن
می‌دونی؟ می‌خوام رگ بزنم، رگ خودم رو! مچ دست چپم رو. یه حرکت سریع، یه ضربه عمیق، بلدی که؟! ولی تو که نمی‌دونی می‌خوام رگم و بزنم! تو چشماتو بستی
نمی‌دونی من تیغ رو از جیبم در میارم، نمی‌بینی که سریع می برم، نمی‌بینی خون فواره می‌زنه … رو سنگای سفید … نمی‌بینی که دستم می‌سوزه و لبم رو گاز می‌گیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می‌گی… من شلوارک پامه… دستم و می‌ذارم رو زانوم … خون میاد از دستم می‌ریزه رو زانوم و از زانوم می‌ریزه رو سنگا. قشنگه مسیر حرکتش
.قشنگه رنگ قرمزش، حیف که چشمات بسته است و نمی‌تونی ببینی

 

داشتم می رفتم
که با همه چیز خداحافظی کنم
داشتم می رفتم تا از این دنیا با همه نیرنگها و بدیها و
پستیهایش فرار کنم

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر
پیش می رفتم بیشتر رنج می بردم
از همه چیز دل بریده بودم
در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
دلم از سنگ شده بود و وجودم سرد
تنها برای خاک زنده بودم
من در نظر درختان و گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس
العملهای من می خندید
حاضر نبودم ببینم که در زندگی شکست خوردم
نمی خواستم کسی برایم گریه کند
من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد
تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می
رقصیدم
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود
زنده بودم تا زندگی کنم
افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را از من گرفت و من
دوباره تنهای تنها شدم
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود
از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم
تازه می شد
مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم

بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام
انگشتانم بوی تند سیگار میگیرند
همان انگشتانی که همچو باد
جنگل موهای تورا نوازش میکردند
دیگر این اندام سوزان تو نیست که مرا احاطه کرده
...دود سیگار است و بس
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
...که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی

 

آرام بودم . ساکت بودم . شاد بودم . تنها بودم
تو امدی . شاد بودی . شلوغ بودی .وسوسه بودی . تنها بودی
کنارم ماندی . جذاب شدی . غمگین شدی . مرا خواندی . عاشق شدی
مهربان شدی . دلسوز و پر هیجان و ارام در دلم جا گرفتی
غمگین شدم . حساس و مهربان . جرقه شدم . عاشق شدم
سنگدل شدی . بی احساس و بی تفاوت ……تو رفتی
تنها شدم . غمگین و افسرده. بهت زده و گیج و با تمام وجود فریادت کردم . اما باز تو رفتی
محزون شدم دلگیر. افسرده و عصبی . تو را خواندم اما تو رفته بودی . فریادت کردم .نبودی . گریه کردم …..هیچ
متنفر شدم
از تو و از تمام احساسی که تو را میخواند منزجر . و تو همچنان نبودی
افسرده شدم . تنها شدم . غایب شدی . انتقام شدم
از ذهنم رفتی . ازاد شدم . از دلم رفتی . فریاد شدم . اما فریادی غمگین
شکست خوردی . پشیمان شدی . برگشتی . مرا خواندی
تنها بودم غمگین بودم افسرده بودم اما نخواندمت
برگشتی . گیج شدم . گیج گیج. میخواستم بروم . تو نخواستی . میخواستم بروم قلبم نخواست . میخواستم بروم فکرم نخواست .اما عقلم گفت برو داشتم میرفتم که تو گفتی نرو
التماس شدی . سر تا پا خواهش . حسرت و درد . اما من رفتم
رفتم ولی هزار بار ارزو کردم : که ای کاش هرگز نمی آمدی و هرگز نمی آمدم

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 9:44 توسط مهرداد|

خوابی شیرین
در آغوش خاك گرم ، كه جسم سرد مرا در آغوش می گیرد
تا همه ی بی مهری ها و سردی ها و نامردی ها را به فراموشی بسپارم
.و با چه محبتی مهرش را نثارم می كند ، بی منت
.و باد كه با وزش بر روی خاكم و نوازشی دلنشین آرامم می كند
و در لابه لای درختان برایم آواز می خواند
و درختان برایم دست می زنند
و حال با این یاران ، دیگر احساس تنهایی نخواهم كرد
...مرگ زیباست برای جسم سردم و روح بلند پروازم
...كه باز خواهد گشت در آغوش گرم و بی نهایت محبت
روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری

,وقتی روز مان که از شب مان سیاه تر است ، بیداریم
...شب ها را دیگر چرا بخوابیم?

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من در آن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهار من است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است و به او که عشق جاودانه من است
به او بگویید دوستش دارم، هرچند که او همراه من نیست، هرچند که او دیگر یار من نیست، اما همچنان در یاد و رویای من است و من همیشه حضورش را حس می کنم ، صدایش را می شنوم ، نگاهش را می بینم ، عطر نفسهایش را حس می کنم و تنها اوست که تا آخرین لحظه عمرم و تا روز زنده بودنم در قلب من باقیست و تنها بهانه است برای گریــه های شبانه ام
...به او بگویید دوستش دارم هرچند که او مرا بیگانه با عشق نامید
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 9:40 توسط مهرداد|

---عروس وارد مجلس عروسی میشه مادرشوهرمیگه : صلی الله محمد دشمن جونم امد .
عروس میگه : عقرب زیرقالی خواستی پسرنیاری!!!

---سلامتیه اون که همیشه میگفت: توی همه سختی هاو مشکلات وتنهاییات کنارتم.. وافسوس... از اینکه بدترین و سختترین لحظه ها رو خودش برام به وجود اورد

---رسم این دنیا واسه عاشق ها عجیبه ...
عاشق همیشه میون ادما غریبه ...
اونکه دلش پاکه ، همیشه درگیر فریبه...

---اون دنيا خدا نميپرسه مدل ماشينت چيه؟ ميپرسه چند تا پياده رو سوار كردي؟ قابل توجه دختر خانمهايي كه نميدونن نيت پسرها خيره !

---فـرهنـگ لـغـتهــا
نـیـاز بـه ویــرایــش دارند
بـرای مـعنی دلـتـنـگی
احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت,
دلتنـگی یــعنـــی
تـــو . . .‬

---بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست ،
آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

---روزگاری جاده ای بودم غرق تردد
جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد
من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم
عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهایی خود
آشنایان کهن را خبری از دل تنهایم نیست
غم دل با که بگویم که کسی یادم نیست

---تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم
همیشه فاصله ای هست ، داد از این دارم
قبول کن که گذشته ست کار من از اشک
که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم

---گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش
بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش
راه ورسم عاشقی را نابلد چون کودکان
اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش

---درد ناک است برایم در اغاز این فصل
...به جای انکه دستانم را در دست تو بگذارم باید آنها را در جیبهایم فرو ببرم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 9:29 توسط مهرداد|

جانت به لبانت که رسید عاشق شو

                                                آن لحظه توانت که رسید عاشق شو

جرم است که دست خالی عاشق بشوی

                                                    دستت به  دهانت که رسید عاشق شو  

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 12:27 توسط مهرداد|

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 19:36 توسط مهرداد|

ممنون از لطفتون دوستم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 19:12 توسط مهرداد|

می شود از عشق یک حادثه ساخت

می شود از عشق یک بازیچه ساخت

می شود از عشق یک آینه ساخت

می شود از عشق یک تجربه ساخت

می شود با عشق گرم و آتشین

سقفی از امید بر آینده ساخت

لیک با عشق چنین دیوانه وار

کی شود قلب تو را دیوانه ساخت

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 17:6 توسط مهرداد|

دوسته عزیز لطفا آدرسه وبتو بزار

یادت نره همشهری

من آدرستو گم کرم.

حتما به پروفايلم سر بزن.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:21 توسط مهرداد|

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 18:59 توسط مهرداد|

دروغ

 

                             خیلیا عاشق بودن کو عاشق واقعی

                    پیدا نمیکنی نگرد!

                          فقط همین 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 18:55 توسط مهرداد|

 در سرزمینی بنام عشق رشته کوهی وجود دارد بنام:

{محبت}

و از این رشته کوه رودی می گذرد بنام:

                                                                  {صفا}

و این رود به آبراهی می ریزد بنام:

                                                                   {وفا}

و این آبراه به آبشاری می ریزدبنام:

                                                                  {عشق}

و در آخر،این آبشار به اقیانوسی می ریزد بنام:

                                                              ((وداع عشق))

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 17:29 توسط مهرداد|

وقتی دلت را با گیره به جایی گیر می دهی، همین که گیره شل شد، دلت می افتد.

دلت که بیفتد زمین، ضربه می خورد.

بعد تکه تکه می شود.

پخش می شود.

هر تکه اش می افتد گوشه ای...

بعد اگر تکه های دلت، دلشان برای هم تنگ شد، معلوم نیست همه ی تکه ها پیدا شوند یا نه..

حواست به دلت باشد، با گیره به جایی وصلش نکنی،

 بگذار دلت هر جا که می خواهد بماند...

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 13:35 توسط مهرداد|


آخرين مطالب
» كادوسيان
» اونكه نميدوونهههههههههههههه
» did........
» پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
» عید...
» ...............
» و.......
»
» عشق
» پنجره

Design By : Pichak